السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
898
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
و ششم : ادّعاى مشترك بودن تمامى صحابه در فضايل باطل است : دليل اوّل اين كه : اطلاق صفت « دانشمندان صحابه » ( علماء الصحابه ) بر غير پيروان باب مدينه ، اطلاق نادرستى است . دوم اين كه : دليلى بر اين اشتراك وجود ندارد و كسى كه چنين ادّعايى دارد ، بيانش بر عهدهى خودِ اوست . و سوم اين كه : ثابتبودن بعضى فضيلتها براى بعضى اصحاب جهت تشويق مردم به يادگيرى از آنان ، وابسته به پيروى آنان از ثقلين و مراجعه آنها به باب مدينة العلم ، و مشروط به پايدارى ايشان بر حالت اطاعت و ولايت ثقلين و سوارشدن بر كشتى نجات است . . . پس روشن شد تنچه از فضيلت براى كسى ثابت مىشود ، در اثر پيروى از اهل بيت عليهم السلام است . پس ادّعاى مشاركت در فضايل باطل شد . و هفتم : حديث « أنا مدينة العلم » دلالت بر شأن و الا و ويژهاى براى سرورمان اميرالمؤمنين عليه السلام دارد كه پيشتر بارها آورديم ، و امّا آنچه دربارهى أُبىّ و معاذ آورده است ، بخشى از حديثى طولانى و ساختگى است كه در پاسخ به كلام عاصمى به تفصيل دربارهاش بحث كرديم ، مراجعه كنيد . همچنين اگر ابىّبنكعب از آن دسته دانشمندان دين بود كه دين خدا به وسيلهى ايشان انتشار يافت و بعضى فضيلتهايش بر زبان پيامبرش جارى شد تا مردم به دريافت از او تشويق شوند . . . آنگونه كه ولى اللَّه گمان برده است پس اين سخن عمربنخطاب دربارهى أُبى چه مىشود ، كه آن را شاه ولىاللَّه خود در همان كتابش روايت كرده و گفته است : « از سليمانبنحنظله نقل شده كه گفت : نزد ابىبنكعب رفتيم تا با او گفتوگو كنيم . وقتى به پا خاست ، ما هم برخاستيم و پشت سرش حركت مىكرديم ، پس عمر به ما رسيد و او را دنبال كرد و با تازيانه زد . گفت : پس او با دو دستش خود را نگهداشت كه به زمين نخورد و گفت : اى اميرالمؤمنين چه مىكنى ؟ گفت : آيا نمىبينى فتنه براى متبوع ، مايه خوارى پيرو است . دارمى آن